تبليغاتX
نسخه ی غیر بهداشتی گروه هفت

نسخه ی غیر بهداشتی گروه هفت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:19  توسط جناب آقــای مدیــر!  | 

Dont forget me

يادت رفته يادم دادي ياد تو باشم

خواستي تو دنيا من تنها يار تو باشم

يادته وقتي ميرفتم گريه ميكردي

يادته ميگفتي سنگدل كي برميگردي

گفتم عزيزم من ديگه بر نميگردم

تا روزي كه خوب نشده زخماي دردم

هر شب قد روزي هزار بار ناله كردم

عكس تو هزار و  صدبار مچاله كردم

باز امشب دستات تو دستامه چه عاليه!

نه! خياليه دستام دوباره خاليه

قد هزار تا پاميزوس ياد تو بودم

بي تو قد هزار تا تو ياد تابوتم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:35  توسط پامیزوس  | 

آسایشگاه روانی کودکان استثنایی

 

یکی الان کنارم نشسته و میگه یه مطلب توپ بنویس که طولانیم باشه . منم اصابم خورد میشه و میگم تو ام فقط حرف بزن و یکی میزنم پس کله ش که با صندلیش پرت بشه اما بعد خودم می گیرمش که نیفته و مثه دیوونه ها می خندیم ...

فک کنم از اینکه نشسته کنارم معذبم نمیتونم تمرکز  کنم و درست حسابی چرت و پرت بنویسم . وای بدتر شد  داره با گوشیش حرف میزنه حالا و منم همش میخوام ببینم چی داره میگه . قطع کرد مثه اینکه . خب نوبت فش دادن به آد لیستشه که آن نیستند . شیشصد میلیون تا از آیدی یاشو باز کرده و دریغ از یه آنلاین . چقدر خندیدن بهش حال میده .لووول

هی ام خودشو میزنه به من و میگم خب برو اون ور تر . خود در گیری داره بدبخت . گیر داده پاشو بریم بستنی بخوریم ، میگم برو بابا حال داری  من فقط الان یه استک نه یه لیوان چای سبز داغ داغ میخوام با های بای تازه

یادم میفته امشب  Man on fire داره . خوشحال میشم . این آب و هوای این روزام شبیه حس و حال منه، رگبار و رعد و برق و بارونای شدید و گاهی هم آفتابی و  آروم ، سه سوت هم تغییر فاز میده و میدم . اروم شده بود این دیوونه ی بغلی ولی انگار بازم شروع کرده ، دیگه فکر کن من چقدر بدبختم که اومدم سراغ این یه خورده به من آرامش بده

 

با کانال های تلویزیون رفته بازی کنه . این شبکه اون شبکه می زنه هی و بعدم کنترل پرت می کنه رو مبل . کنترل بیچاره م از رو مبل با مغز شوت میشه رو زمین .

اوه... یاد دیشب می افتم . وقتی واسه ی اولین بار به یکی بیشتر از خودم اهمیت دادم و فکر کردم اخر نامردیه که تنهاش بذارم می دونستم لحظه هاش سخته و به حرف زدن بام نیاز داره اما از دستش خسته شده بودم ، آخه داشت با بحث گیج کننده ی عشق و ازدواج و عشق قبل ازدواج یا عشق بعد ازدواج دست و پنجه نرم می کرد ، واقعا خنده داره این بحثا . اما دچارش که بشی، واست وقتی پیش بیاد می فهمی گریه داره این بحثا .

میخوام ساعت ها زیر بارون قدم بزنم و همه چی رو یه بار دیگه دوره کنم  و زندگیمو از همون اول ورق بزنم . بعد به این نتیجه می رسم که کاملا  out of way بودم و هستم

برگشت و نشست کنارم و با گردن کج، داره نیگام میکنه، قیاقه شم کاملا ناله . صورتمو بر می گردونمو نیگاش می کنم و یه دفه میزنیم زیر خنده . دوست دارم این دوستمو چون می تونه به جرز دیوارم بخنده .

 

داره اذان میگه . فکر کنم دیگه باید برم سراغ نماز . پس همین جا تمومش می کنم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:39  توسط محمد  | 

مهمون ۳ تا پسر داشت.بزرگه كلاس پنجم و خيلي هم خوشگل بود با موهاي قهوه اي. وسطيه هم كله كدو مانندي داشت و موهاش هم قهوه اي كم رنگ بود. ولي كوچيكه خيلي باحال بود، تپل مپل با يه شكم ورقلمبيده و موهاي بور روشن، هيكلش يه چيزي توي مايه هاي گلابي سبز بود. نشست و جلوش چاي گذاشتم، تاشيريني رو ديد سريع 2 تا برداشت و يكي شو كاملا چپوند توي دهنش. لباش به زور به هم رسيدند، چشماش كه قيچ بود باعث شده بود اين صحنه با حال تر بشه. خلاصه كم كم دهنش رو تكون تكون داد تا قورتش داد و رفت پايين، بعدي رو هم پشت بندش فرو كرد توي دهنش و كف دستاشو گذاشت روي لپش تا لقمه هاي در حال جويده شدن رو لمس كنه. مثل آدم بزرگاي چاق نفس نفس ميزد. دماغش هم آويزون بود و هي مي كشيدش بالا، صداش هم يه چيزي توي مايه هاي غ غ غ بود.

شكمش رو به طرف داداشش گرفت و گفت كافشنم رو در بيار،غ! كافشنش رو كه در آورد پاهاش رو دراز كرد و به پشتي تكيه داد.

دكمه بالايي پيرهنش بسته بود و مابقي دكمه هاش باز بودند و شكمش هم زده بود بيرون و نافش هم مثل نخود زده بود بيرون. داداشش گفت ببند، اون هم يه نگاهي به شكمش كرد و گفت خوبه غ ! فكر كنم چون چشاش چپ بود، دكمه هاشو بسته مي ديد. چند تا شيرني ديگه هم خورد و ظرف رو تقريبا خالي كرد و لم داد و دستي به شكم لختش كشيد و به من هم يه نگاهي كرد و خنديد، غا غا غاه! دندوناش خرگوشي بود. بعد روشو كرد طرف داداشش كه كنارش نشسته بود و دماغ خودشو چسبوند به لپ داداشش. مثل مرد هزار چهره و يه نيم نگاهي هم به من كرد و روي زانو هاش بلند شد و شكمش رو هي عقب جلو مي كرد و به پهلوي داداشش مي كوبيد و مي خنديد.

بابا ش گفت آروم بشين، ولي اون انگارنه انگار و همين طوري ميكوبيد كه يهو گوزش رفت! حسابي زد زير خنده. سرخ شد و چشماش هم قيچ تر! دوباره لم داد و گفت چاي ميخام. غ !

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:52  توسط مفلس السلطنه (معاون)  | 

ســــــــــــــــنتوری !!

 

فیلم سینمایی "سنتوری" که اکران آن از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ممنوع اعلام شده بود، سرانجام با اعمال اصلاحات مسئولان از سوی کارگردان مجوز اکران گرفت.

تهیه کننده فیلم سنتوری با اعلام این خبر به خبرنگار ما افزود: «سرانجام با تغییرات مختصری در فیلمنامه و فیلمبرداری برخی از صحنه های مشکل دار، فیلم سنتوری از وزارت ارشاد مجوز اکران گرفت و از هفته آینده در تمام سینماهای ایران به روی پرده خواهد رفت.»

فیلم سنتوری به کارگردانی داریوش مهرجویی و با بازی گلشیفته فراهانی و بهرام رادان پیش از این از وزارت ارشاد مجوز ساخت گرفته بود که پس از ساخت و اکران آن در جشنواره فیلم فجر، وزارت ارشاد مجوز آن را پس گرفت. بنابراین گزارش، سرانجام پس از کسب تکلیف نهایی سازندگان این فیلم، با اعمال نظر مستقیم صفارهرندی وزیر ارشاد، موارد مشکل دار در این فیلم مشخص شد و فیلمنامه اصلاح شده توسط فیلمنامه نویسان وزارت ارشاد (به سرپرستی جواد شمقدری) در اختیار داریوش مهرجویی قرار گرفت.

 

بر اساس این فیلمنامه اصلاح شده، علی سنتوری که یک نوازنده و آهنگساز معتاد است، پس از ورود به خانه پدری که در هنگام برپایی روضه مادرش می باشد، تحت تاثیر مواعظ روضه خوان قرار می گیرد و به جای جار و جنجال و طلب پول، در پای منبر ایشان می نشیند. او که به شدت تحت تاثیر سخنان واعظ قرار گرفته، سعی می کند که زندگی خود را اصلاح کند.

علی سنتوری سپس به خانه خود رفته و تمام لوازم لهو و لعب (سازهای) خود را می شکند و به این ترتیب جواز ورود به خانه مادری را می یابد. او سپس با شرکت مداوم در جلسات روضه موفق به ترک اعتیاد شده و پس از اندکی با یکی از دختران محجبه که بطور مداوم در روضه شرکت می کند (طاهره سادات خانم صبیه حاج مرتضی سیمانی)، ازدواج می کند.

او سپس در حجره پدرش حاج آقا بلورچی مشغول به کار می شود و پس از کسب شرایط لازم به عضویت حزب موتله اسلامی درآمده و سرانجام به توصیه یکی از اعضای بلندپایه این حزب به هنر والا و فاخر نوحه خوانی رو می آورد و در این راه به موفقیت های شایانی می رسد.

بنابراین گزارش، داریوش مهرجویی برای نسخه اصلاح شده "سنتوری" از بازی کسانی چون صادق آهنگران، حبیب الله عسکراولادی مسلمان، محسن قرائتی و فاطمه رجبی (در نقش مادر علی) استفاده کرده است. همچنین به جای نسخه ای از روزنامه شرق، حاجی بلورچی نسخه ای از روزنامه کیهان را در سکانس مربوطه در دست می گیرد.

هنوز برای این فیلم ارشاد شده نامی در نظر گرفته نشده است ولی تغییر نام آن قطعی بوده و احتمالا از میان نام های "نوحه خوان"، "مداح"، "عاقبت سوء موسیقی" و "طوفان شن 2" یکی برای جایگزینی با نام سنتوری انتخاب می شود.

همچنین به احتمال قوی از صدای مداح و ژیمناستیک کار معروف، عبدالرضا هلالی به جای صدای محسن چاووشی استفاده شده و رادان بر روی صدای وی لب خواهد زد.

 

منبع: منبع موثق !!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:57  توسط جناب آقــای مدیــر!  | 

استارت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:45  توسط   | 

پسرک ساده

شش سین بدست، هنوز منتظر سلام  ِ بانو بود !

 

 

 

 


بوس ِ عیدی برای:

 

-       مفلس السطنه – جناب معاون

-       علی مجیدی –  های مَن!!

-       علی احمدی – برنامه نویس یک پاساژ قدس

-       علی هاشمی – بچه فشن

-       مهدی هاشمی- طاها – طاها کیه ؟ میشناسید شماها اصن؟

-       مهدی هاشمی 2- تو مایه های بهروز خالی بند

-       (حذف شد!)

-       مورتک – یه دوست خوب !

-       مهندس حمید طاهری – خیلی وقته بی خبریم از هم !

-       مهندس محمود هاشمی – ارادت !

-       ممد رضا- ارباب مورد هشتم !

-       بابا لنگی – لووووووووول

-       پامیزوس- یه نفر، ولی یه عالمه آدم !

-       اوجه - فعلن پ.ن براش ندارم! ولی خب:*

-       امیلی – احتمالن کفشهایی با دیگر رنگهای متنوع/ قرمس/ سبز درخشون/...

-       زری !!!! – چیزی برای گفتن نداریم !!! جانور!

-       منصوره / محبوبه / محمد / و کل بچه هایی که این جا کامنت میدن!

-       و بچه های گل نسخه ی بهداشتی.

-       و New oje   که نمی دونم وبلاگو می خونه یا نه ؟!

-       آهان ! شیما :دی!

-       گفتم شیما، نمیدونم چرا یاد این حسین فریدی هم افتادم!

 

-       و خودم !!

 

 

     -   +  بانو !!

 

:Added

سامان خان گلریز  !!!!!!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 21:58  توسط جناب آقــای مدیــر!  | 

به من نگاه کن...

تو به شفافي رويا

تو به زيبايي زيبا

تو هماني كه دلم خواست

كه بافنده چه زيبا

بر فرش دلم بافت

ردپايي از لشكر عشقت

كه به غارت برد

همه ي بود و نبودم

و به يك لحظه چه بيرحم

به دشت نگهم تاخت

و لرزيد همه اركان وجودم

و به آتش كشانيد

كلبه ي اين قلب كبودم

و از آن نور اميدي بهر اين غمكده ام ساخت

تو چه كردي؟

كه چنين اين دل سنگم

به تمناي نگاهي همه ي معركه را باخت

و اكنون...

 غمِ آغوش تو هر شب شده مرگم

تو همان الهه نازي

كه الله تو را آورده به بازي

اما تو به بازي قاعده را سخت شكستي

دل بردي و ره بر من دلداده ببستي

به كه چه پستي!

گرچه هر چه داشتم از من تو ربودي!

جز ياد نگاهت...

ليكن...

تو فقط يك لحظه به بخت سيه من بخند

لبخند تو چند؟...

"پاميزوس" به همين لبخند تو دل بست

كي مي دهدش دست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:34  توسط پامیزوس  | 

می خوام یادم بره ... دست خودم نیست !

 

من این پایین نشستم سردو بی روح

تو داری می رسی به قله ی کوه

داری هر لحظه از من دور می شی

ازم دل می کنی مجبور می شی

 تا مه راهو نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من این پایین نمی تونم بمونم

 منم اون که تو رو داده به مهتاب

 کسی که روتو می پوشونه تو خواب

 کسی که واسه آغوش تو کم نیست

 می خوام یادم بره دست خودم نیست

 تا مه راهو نپوشونده نگام کن

 اگه رو قله سردت شد صدام کن

 یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من این پایین نمی تونم بمونم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 17:49  توسط محمد  | 

براي خودكشي ديره

نميخوام از تو جداشم

نميخوام بعد تو باشم

نميخوام شباي جمعه

دنبال قبر تو باشم

 

نميخوام برق نگاهت

باشه از سنگ سياهت

ميسوزونه منو هرشب

ياد اون صورت ماهت


نميخوام مشكي بپوشم

نميخوام مرثيه گو شم

نميخوام بار غم تو

سنگيني كنه رو دوشم


حالا دستام از تو دوره

دشت قلبم بي عبوره

خيلي وقته سنگ قبرت

واسه من سنگ صبوره

 

حالا شبهام رنگ درده

شادي با مرگ تو مرده

مثل قبرت خونه حالا

روز و شب تاريك وسرده

 

"پاميزوس" دلش مي گيره

بي تو از زندگي سيره

داره داد ميزنه هر شب

براي خودكشي ديره


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 13:26  توسط پامیزوس  | 

آرشیونامه

خواهران محترم !

 

هنگامی که به این وبلاگ می آیید برای امنیت خودتان حجاب را رعایت کنید.

اینجا مردهای غریبه ای است که به چشم بد [چشمی غیر از چشم برادری]به شما می نگرند.

 

با تشکر : همان پیرمرد بسیجی .

از آرشيو سالهاي قبل !!! (سالهاي قبل؟)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 14:29  توسط جناب آقــای مدیــر!  | 

هزیانات

بعضي وقتها يه حس هايي به من دست مي ده كه برام عجيبه.

 دوست دارم يه چيز هايي رو حس كنم كه به واقع نمي شه انجام داد ، مثلا دوست دارم بعد از اينكه بارون باريد و آسفالت خيابون ها خشك شد ، كف خيابون رو ليس بزنم ولي آشغال و خاك و خل به زبونم نچسبه.

دلم مي خاد توي گل شيرجه بزنم ولي گلي نشم يا مثلا دوست دارم لباسهام رو در بيارم و توي خاك دراز بكشم ولي خاكي نشم .

دوست دارم دستم به پوست سفت و سخت سوسمار برسه و لمسش كنم و بغلش كنم ،  پوستش يه زمختيه خاصي داره كه برام جالبه!

اين بچه هاي سه چهار ساله كه خيلي شيرين اند رو دوست دارم مثل آبنبات بخورمشون.

گاهي دلم مي خاد از بالاي برج ميلاد خودم رو پرت كنم پايين و با مغز بخورم زمين ولي دردم نياد و نمي رم .

دوست دارم كنار خيابون دراز بكشم و لپم رو بچسبونم به زمين و رفت و آمد ماشين ها رو تماشا كنم .

دوست داشتم نامرئي بودم و مي رفتم توي خونه هاي مردم سرك مي كشيدم ببينم چي كار مي كنند!

دوست دارم دم مار رو گاز بگيرم ولي اون منو نيش نزنه ، پولك هاي بدنش خيلي جالبه ، دلم مي خاد نازش كنم.

خيلي دوست دارم زير آب بخوابم ، ولي خفه نشم.

دلم مي خاد سوار خر بشم و توي شهر بچرخم ولي كسي منو مصخره نكنه!

دوست دارم با سنگ شيشه مانيتور و تلويزيون رو بشكنم ، به نظرم خيلي حال مي ده.

دوست دارم هر روز۱۰ تا پرتقال تامسون بخورم ولي سيرنشم ، خيلي خوش مزه ست . به نظر شما چرا پرتقال تامسون ميوه بهشتي نشد ؟

دوست دارم دستم رو بزارم توي دهنم و از حلقم رد كنم  و ببرم توي بدنم و قلبم رو بگيرم توي دستم ، ببينم وقتي مي تپه چه جوريه، به نظرم خيلي حال مي ده قلب داغ خودم رو كه مي تپه بگيرم توي دستم ، البته عق نزنم و چيزيم نشه و نفسم بند نياد.

دوست دارم وقتي باد مياد منم باد مي شدم و همراهش مي رفتم ، مي رفتم تا كوه هاي زاگرس و طبيعت رو بغل مي كردم و با تمام وجود لمسش مي كردم.

دوست دارم گردن يه خروس رو بپيچونم و بشكونم تا خورچ صدا بده ، يا جفت پا بپرم روش و لهش كنم و دل رودش بزنه بيرون البته دردش نياد و دوباره زنده بشه.

خواب پرواز زياد مي بينم ، آرزو درام يه روز توي بيداري ، خودم پرواز كنم ، آخ كه چه حالي مي ده !!

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 12:7  توسط مفلس السلطنه (معاون)  | 

... i arrive

 

" ایمان به هدف مهم ترین چیز در رسیدن به آن است "

 پ.ن : اندوه بی تو ماندن دل کندن از تو دلبر دارد چه ماجرایی !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 19:2  توسط محمد  | 

بعله !!

یه دختر خانومی ...

یه دخترخانومی منتظر زنگ یه آق پسری بود.

بیست و پنج ساعت نخوابیده بود.

 

گیج و منگ شده بود دیگه.

تصمیم گرفت که دیگه بخوابه.

ولی ممکن بود بهش زنگ بزنه؟!

پس موبایلشو ...

موبایلشو گذاشت رو ویبره:

با جورابش پوشید...!

 و خوابید ...!!!!  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:38  توسط جناب آقــای مدیــر!  | 

...

يك روزي (نه يك روز جمعه) صبح تا ظهر را برنامه كودك تماشا كرديم(فيتيله)!

ساعت يك ظهر قصد داشتيم بريم يه مسافرت كوتاه و تفريحي(قرار با دو تا از دوستان قبلا گذاشته شده بود)

ساعت دوازده و نيم به زور بابا مجبور به نمازگزاري ميشيم (اعصاب از شب قبل به دليل بعضي حرف و حديث ها خورد شده ...).بعد از آن به خوردن ناهار مشغوليم؛پدر و مادر همچنان به قيافه ما ذل ميزنند و ما هم بدون هيچ توجه اي به صرف ناهارمان مشغول! ساعت 12:45؛ گوشي بي صدايمان (silent)زنگ ميخورد- مجبور ميشويم در حياط مان به صحبت بپردازيم(آخر كسي ست آشنا و غريبه ي خانواده).

مكالمه اي كه هر دفعه 20 دقيقه طول مي كشد اينبار با يك احوال پرسي و چه خبر و چه كار داري! تمام ميشود. مادرمان پشت سرمان فالگوش ايستاده، ساعت 12:50؛ باز گوشي خفه شده مان زنگ ميخورد اما اينبار زنگ پيام(ك) :kojayi bia ma savare taxi shodim darim miaym unja! جوابش را نمي دهم(پيامي را كه با سلام شروع نشود جواب ندارد!) سرم را پايين انداخته و به سمت دسشويي! 2-3 دقيقه اي را ميگذرانيم:-| لباس هاي شيكمان را ميپوشيم و پنج دقيقه مانده به يك از در خانه ميزنيم بيرون؛ سوار اتوبوس شده و در موقع پياده شدن با كارت اعتباري مان حساب ميكنيم،آنطرفتر يك كيوسك هست كه با من و دوستم آشناست.

ميگويم: آقا يه بسته سيگار لطف كنيد،

ميگويد: همون هميشگي؟

ميگويم: آره ، از همون.

ميگويد: بفرما؛ راستي چرا اين دفه تنهايي اومدي اينجا؟

ميگويم: نميدونم الان هم اعصابم خورده پس بعدا اينو ازم بپرس.

سرم را پالا گرفته و با ولع سيگار را مك ميزنم.دختركي دوان دوان ميآيد و به من ميخورد. سرش داد ميزنم و چند لحظه بعد كه پدرش را ميبينم با او دعوا ميكنم. ساعت 2:30 همچنان در منتظر با بسته سيگاري در جيب.دو سه نخ بيشتر نكشيده ام چون ميخواهم بقيه اش را پيش او بكشم و به اصطلاح ژست بيآيم. هواسم را كه جمع ميكنم ميبينم دخترك دارد صدا ميزند كه: آقا،آقا اوني كه اونجاس كارت داره.

ميروم جلو ميبينم يكي از تاكسي داران آشناست،ده دقيقه اي با او گرم صحبت ميشويم كه بالاخره ميآيد. البته با يكي ديگر كه او هم دوستم است. ناراحت ميشوم و

ميگويم: قال گذاشتن داشتيم اما اينجوريشو ديگه نه!

ميگويد: خوب ديگه ما اينيم.مجبوري وايستي.

ميرويم و به آن كافي شاپ بزرگ شهر! يك پيتزاي مخصوص سفارش ميدهيم(با مخلفات).

تازه ده دقيقه است كه هم ديگر را ديده ايم كه گوشي زنگ ميخورد: كجايي بيا خونه پسر خالت داره ميرسه بايد بريم پيشوازش. جواب مثبت ميدهم و به او ميگويم كه بايد برويم. ميگويد كجا؟ پسر خاله م از اونور داره ميرسه بايد برم پيشوازش. ميگويد باشه ولي منم ميخوام بيام و ببينمش؛ ميگويم: باشد فقط تو از دور بايد ببينيش كه انگار نه انگار واسه ديدن اون اومدي و منو هم نميشناسي.

ميرويم خانه مان تا به همراه خانواده به پيشواز پسرخاله مان برويم.(قبلا به او جايي كه قرار است برويم را ميگويم تا پيش پيش برود!)

ساعت 4:10 تاكسي اي جلو پايمان مي ايستد و ميگويد:آقا مسير چاراه از كجا بايد برم؟ميگويم: اصل مسيرتون كجاس؟ كه يكباره در عقب تاكسي باز ميشود و ميبينم كه پسرخاله آمده بيرون تا به خودم ميآيم سوار تاكسي شده ايم تا به خانه برويم، كه يكباره گوشي زنگ ميخورد باز هم اوست: يا منم ميام خونتون يا منو به پسرخالت معرفي كن وگرنه ...! ميگويم :آره رسيدن بياين قدمتون روي چشم

باز هم گوشي زنگ ميخورد كه: من جدي جدي ميام ها! -:گفتم كه خونه خودشون ميره الانم كنار دست من نشسته.

پسرخاله ميپرسد: كي بود مهندس؟!

-: هيشكي يكي از دوستام ميخواست بدونه رسيدي يا نه.

به خانه كه ميرسيم بعد از كلي چاق سلامتي با مهمان هايي كه در خانه نشسته بودند به صرف چاي مشغول ميشويم. باز هم گوشي زنگ ميخورد (پيامك رسيده)! :بيا سر كوچه تون كارت دارم فقط زود بيا.

با كلي عذر خواهي خارج ميشوم و ميروم به سر كوچه

-:چيكار كردي؟ معرفي كردي منو؟

..:چيه حتما الان بايد بشناسه؟

-: آره

..:الان كه نميشه

-: يا ميكني يا ...

..: عجب آدم نفهمي هستي ها ميگم كه نميشه.

-: پس نميشه نه؟

..: نه اصلا!

-: همون ديشب كه ديدم مادرت دنبالته فهميدم بچه ننه اي! برو فيتيله ت رو نگاه كن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:35  توسط BufoN  | 

the love exist

 

و قاف

حرف آخر عشق

آن جا که نام کوچکم آغاز می شود ...

" قیصر امین پور "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 20:30  توسط محمد  | 

دور بین مخفی

نمي دانم اين فيلم نامه چطوري مي خواهد تمام شود

سختي اش اينجاست كه ديالوگ ها را بايد از خودم بگويم

و سخت تر اينكه فقط يك بار ضبط مي شود

نه ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 12:42  توسط مفلس السلطنه (معاون)  | 

!!حسرت!!

نگاهت .. حرفات ..

داد میزنن که پشیمونیو داری حسرت میخوری !!

چیه !؟

مگه نگفتم پشیمون میشی !؟

مگه نگفتم نکن !؟

مگه بهت ثابت نشده بود که هرچی میگم درست هست !؟

مگه غیر از این بود که همیشه قربون صدقت می رفتمو خوبیتو می خواستم !؟

تازه حالیت شد کی به کیه !؟

نمیدونم چرا !! ولی ..

نمیتونم بهت بگم عزیزم

نمیتونم بهت بگم جیگرم            

نمیتونم بهت بگم خوشکلم

نمیتونم بهت بگم عشقم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 20:56  توسط حنا دختری در مزرعه  | 

..........

بزرگی میگوید:

آنچه را که نمیتوانی به دست بیاوری فراموش کن و آنچه را که نمیتوانی فراموش کنی به دست بیاور

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:48  توسط بابا لنگی  | 

پست 1

 

               آفتاب را دوست دارم 

                                          به خاطر پیراهن تو روی طناب رخت

                   و باران را

                                    اگر که می بارد بر چتر آبی تو

                      و چون تو

                                      نماز خواندی   

                                                             من خدا پرست شدم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 12:2  توسط محمد  | 

هراس!

كامپيوترش رو روشن كرد. اعصابش خورد بود. (نميدونم واسه چي) مادرش دست داداش كوچيكه رو گرفته بود داشت ميرفت بيرون.
ـ مادر جون ما زود ميايم.
همونطور كه داشت بندهاي كفش افشين رو مي‌بست. به شوخي گفت: نميترسي كه؟
ـ نه!! بريد ديگه، چقدر حرف ميزنيد!!
ـ نسرين نترسي ها! ما زود ميايم. اگه آدمخوارها اومدن جيغ نزني. هاهاها.
ـ خفه شو!
هدفون رو به گوشش زد. خونه ساكت ساكت بود. هنوز آيديش بالا نيومده بود كه خراطها شروع كرد به خوندن.
مثل هميشه يه عالمه آف اومده بود.
Goli: dishab che marget bood. khak bar saret konam.
PAMIZOS: akhe man ghorboone oon pm khoshkelet beram. dige deltangi nakon ghorboone oon delet beram. nazanin bahare man ta to hasti yare man dige moshkel nadari ghorboone moshkelet beram.
…..

يه درخواست add هم داشت: Jahannam2008 يه كم تعجب كرد.
ـ لابد همون پسر ديروزيه.
ادش ميكنه و ميره تو norway10.
ـ سلام بروبكس.

Jahannam: امروز روز مرگته آشغال!
Nasrin:‌ چي ميگي ديوونه؟ اصلا تو كي هستي؟
ـ من مرگتم! مرگ! اين كلمه خيلي نگرانت ميكنه؟ ها؟

وبكم جهنم رو باز كرد. يه پسر سياه بود. خيلي زشت. با موهاي سياه و كلفت و سيخ. به اضافه ابروهاي كلفت.
يك كم ميترسه. ياد حرف افشين ميفته. (اگه آدمخوارها حمله كردن... نترسي... هاهاها...) آروم به اطرافش نيگا ميكنه. يه صداي پچ پچ از آشپزخونه مياد . به خودش تلقين ميكنه نترسيده.
ـ برو گمشو ديوونه. مرگ تو هم دست منه عوضي.
ـ چيه ترسيدي. فكر نميكردي انقدر زود قراره بميري. اونم وقتي تو خونه تنها باشي.

ترس تموم وجودش رو فراگرفت. به وبكم نگاه كرد، خاموش بود. يه نگاه به حياط انداخت، درخت تنها واستاده بود. سيم وبكم رو سريع بيرون كشيد...
ـ ببين اين دوستم ميگه تو مشكل رواني داري، حتماً يكي حواسش نبوده زنجيرت رو باز كرده
ـ كدوم دوست اونجا هيشكي نيست. تو از ترس حتي نميتوني از رو صندليت بلند بشي. رو همون صندلي قرمز خفت ميكنم.

بدنش سرد شد. نميدونست چيكار كنه. زيرچشمي به صندليش نيگا كرد. قرمز بود. مثل هميشه. دستاش ديگه نميتونست چيزي تايپ كنه. تو دلش داشت گريه ميكرد. يه قطره اشك از چشمش بيرون اومد
ـ تو كي هستي كثافت؟ اگه راست ميگي بگو لباسم چه رنگيه؟
ـ تو اگه راست ميگي تو حياطو نگاه كن!

سرش رو به طرف حياط چرخوند. جهنم روي درخت واستاده بود. مثل اسپايدر من. خيره شده بود به نسرين. آروم لبخند ميزد.
نسرين جيغ زد و سريع به طرف آشپزخونه دويد. نفس نفس زنان كليد رو تو قفل پيچوند. قلبش داشت از جا كنده ميشد.

نسرين هميشه اين موقع روز تو خونه تنها بود. تنها كارش اين بود كه تو اينترنت بچرخه.

خودش رو برگردوند و كمرش رو چسبوند به در و محكم هل داد. بازم چشمش به جهنم افتاد . تو آشپزخونه بود و بلند داد ميزد تو هيچ جا نميتوني بري!!. نسرين جيغ زد و دوباره كليد رو چرخوند در باز نميشد. همينطور جيغ ميزد. جهنم داشت آروم بهش نزديك ميشد. تمام بدنش خيس عرق شده بود. دستاش نميتونست كليد رو بگيره. به زحمت در رو باز كرد . جيغ زنان به طرف حياط فرار كرد.
ـ كمك!‌ كمك!
تا اومد كمك بعدي رو بگه جهنم از پله ها پرتش كرد پايين....


فرداي آن روز...
مادر نسرين سر كار نرفت. موند خونه تا مواظب نسرين باشه.
نسرين مثل همشه كامپيوترش رو روشن كرد . مادرش داشت سبزي خرد ميكرد. رفت سراغ آيديش. ميخواست به همه ثابت كنه كه ديوونه نيست و اصلا هم اينترنت كسي رو ديوونه نميكنه. متوجه نگاههاي پنهاني مادرش بود.
جهنم دوباره آن بود.. وبكمش رو باز كرد بازم همونجا بود. با همون قيافه. داشت ميخنديد خيلي وحشتناك. ديروز اومد جلوي چشماش. ترس دوباره به جونش افتاد .يه دست به پانسمان سرش كشيد.
صداي خنده جهنم از دور ميومد. نسرين حياط رو ور انداز كرد. گوشه حياط نشسته بود و ميخنديد. نسرين جيغ زد و مادرش رو صدا كرد:
ـ مامان! بيا اينجاست!!
مادرش سريع خودش رو رسوند به نسرين. يك دفعه نسرين جيغ زد.
ـ پشت سرت مامان! افشين رو گرفته!
سريع چاقو رو از دست مادرش گرفت و به سمت جهنم پرتاب كرد.
...
چاقو توي شكم افشين فرو رفت...


يك ماه بعد..آسايشگاه رواني...
پدر و مادر نسرين از حياط آسايشگاه خارج شدند...
- دربست!...
- كجا ميري داداش!
- بهشت زهرا...

جهنم پشت شيشه اتاق نسرين داشت به نسرين مي‌خنديد...
و توي گوش نسرين يه صدايي هميشه مي پيچيد
- نسرين نترسي ها! ما زود ميايم. اگه آدمخوارها اومدن جيغ نزني. هاهاها...


 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 12:23  توسط پامیزوس  | 

بابا لنگی

حرف خاصی ندارم فقط خواستم بگم دارم نفس میکشم

یه وقت نگین بی وفام اصلا توجهی به وب لاگ ندارم

اها یادم نره ۱۵ بهمن خب ساعت ۱۰ شب اونایی که تو بی لوکس هستن یعنی ای دی دارن بیان یادشون نره چون داریوش اقبالی خواننده ایرانی زنده و مستقیم با هوادارنش صحبت میکنه

در ضمن یادم نره در اخر فرا رسیدن ایام  دهه زجر و به همه تبریک میگم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 12:55  توسط بابا لنگی  | 

همین طوری

 

 

يه سري مسائلي پيش اومد كه حالم گرفته شد، تقصير خودم بود، لباس پوشيدم و به قصد كلاس زدم بيرون، ولي هنوز زود بود، من هم نمي خواستم خونه بمونم، براي همين كمي از مسير رو پياده رفتم تا وقت بگذره، تا سر كوچه رفتم، كيفم روي دوشم بود، هوا سرد نبود، وقتي به اولين ايستگاه اتوبوس رسيدم هواسم نبود كه اتوبوس وايساده، وقتي راه افتاد ديدمش كه داره ميره، دستم رو توي جيبم چرخوندم ديدم ۲ تا بليط با ۱۰۰ تومن دارم، گفتم كاشكي وايميستاد و باهاش مي رفتم.

تا ايستگاه بعدي پياده رفتم و اونجا منتظر مونمدم، وقتي كه اومد همه دم در جمع شدند، من با آخرين نفرها رفتم بالا، در به زور بسته شد.

سر خيابون پياده شدم و رفتم اون سمت خيابون و از كنار دكه ي روزنامه فروشي رد شدم ياد روزاي مدرسه افتادم كه قبل و بعد مدرسه مي ايستادم و تيترهاي روزنامه ها رو مي خوندم، بيشتر فوتبال و بدن سازي بود، بچه ها دور دكه نيم دايره ميزدند و تماشا ميكردند، اون طرف دكه روزنامه هاي اطلاعات و كيهان و از جور روزنامه ها بود كه جز چند تا مرد كس ديگه اي رو نمي ديدي.

گذشتم، اين سمت خيابون خلوت و تاريك بود و براي راه رفتن خوب بود ،احساسم خوب نبودو غمگين بودم، حس ميكرد خيلي بد بختم، كف پاهام درد مي كرد، چون به كفش عادت ندارم، معمولي راه رفتن سخت شده بود، پاهام رو روي زمين مي كشيدم و كشون كشون راه مي رفتم، حال راه رفتن نداشتم، حوصله كلاس رفتن رو هم نداشتم.

 و همه چيز از سرم ميگذشت، افكارم بي ربط توي سرم مي پيچيد و به در و ديوار مي رسيد، خروجي هاي ذهنم انگار بسته شده بود، سرم رو بالا آوردم ديدم يه دختر و پسر دست به دست و قدم زنان دارن با هم حرف مي زنن.

 فكرم هم ميخوره، معلوم نيست به چيزي فكر مي كنم يا نه، مثل اين كه صدا رو قطع كني و تلويزيون تماشا كني، يه جور سكوت.

از كنار ورزشگاه رد شدم، نفهميدم كه اون دختر پسره چي شدند، من از اونا رد شدم يا اونا سريع رفتند. رسيدم به دبيرستانم كه قبلا توش درس مي خوندم، هنوز تعطيل نشده بودند، ياد اون وقتا افتادم كه سر كلاس بودم ولي هواسم جاي ديگه بود، معلوم نبود كجا.

همين طور  كه ميرفتم يه پسره از كنارم رد شد كه گوشي توي گوشش بود و آهنگ گوش مي داد، خيلي معمولي راه ميرفت، يه كافشن پوشيده بود كه مثل كافشن احمدي نژاد بود ولي قشنگ تر بود، يه جورايي خوشگل بود، دوست دارم يه دونه از اينا بخرم، سرم رو پايين انداختم و رفتم توي فكرم كه بي صدا بود، وقتي اومدم بيرون ديدم اون پسره چقدر ازمن جلوتره و من خيلي عقبم. هوا هم تاريك شده بود. مثل اينكه مي خواست به جايي برسه كه زود مسير رو طي مي كرد، ولي من هدفي نداشتم و همين طوري راه مي رفتم، شايد هم به همين خاطر بود كه ازش عقب موندم، مثل زنده بودن هاي بي هدف كه به جايي هم نمي رسن و فقط مي بينند و معمولا هم ناراضي اند از همه چيز.

كف پاهام درد  مي كرد، نمي دونستم كجا مي خوام برم و كجا دارم ميرم، دستام توي جيب كافشنم و كيفم روي دوشم بود، عجيب دلم مي خواست سيگار بكشم، ۱۰۰ تومن هم داشتم ولي روم نمي شد برم بخرم، اصلا نمي دنستم ۱۰۰ تومن چند تا سيگار ميشه، گفتم ميرم ميگم سيگار بده هر چند تا شد، ولي گفتم من كه تا حالا سيگار روشن نكردم و بلد نيستم، برم جلوي يارو بگم فندك بده اون وقت مي فهمه كه ناشي ام و ضايع ميشم. از خيرش گذشتم شايد هم از شرش گذشتم. ولي خيلي دلم مي خواست دود سيگار رو توي هوا فوت كنم.

 جلوتر روشنايي چند تا مغازه رو ديدم واسه همين رفتم اون طرف خيابون چون روشن نبود مي خاستم توي حال و هواي خودم باشم. اون طرف كه رسيدم از جلوي يه خونه رد شدم  كه وقتي حدود چهار ساله  بودم بابا بزرگم اونجا زندگي مي كرد

. اون وتا خيلي خوب بود، چدر خوبه آدم خونه پدربزرگ و مادربزرگش بره. توي حياط اون خونه يه حوض  بزرگ بود كه به جاي ماهي توش مرغ بود و روي حوض هم پوشيده شده بود و مرغهاي قهوه اي و سياه توش زندگي مي كردند، البته يه خروس سفيد قد بلند هم بود كه سينه ي ستبري داشت و تاج قرمزش رو هم يه وري ميزد. يكي از مرغها كه سياه بود پشتش پرنداشت چون خروسه زياد سوارش مي شد.

 هر وقت مي خواستيم بريم اونجا من زير چادر مادرم قايم مي شدم تا خروسه منو نبينه چون قدش از من بلند تر بود و هر وقت منو تنها مي ديد مي دويد طرفم و با نوكش چند تا محكم مي زد تو سرم، يه بار هم گوشم رو كشيد، خيلي درد مي گرفت ولي يادم نمياد كه گريه كرده باشم، ولي احتمالا كردم. من هيچ وقت اون رو اذيت نكردم ولي اون هميشه يه چشمي منو بدبد نگاه مي كرد و اگه تنها بودم مي دويد طرفم، تازه خيلي وقتا با پسر داييم از توي باغچه كرم در مي آورديم و كرم ها رو توي يه كاسه آب مي ريختيم تا تازه بمونه بعد هم وقتي زياد مي شد مي داديم به مرغاش.

خلاصه از اين جا هم رد شدم و ياد اون وقتا افتادم، همين طوري راه مي رفتم كه رسيدم سر يه كوچه كه آخرش مي خورد به رود خونه. يه بار سر ظهربا بشير و ذبيح رفتيم كنار رودخونه، توش آب ول نبود ولي يه جريان كمي آب از گوشش رد مي شد و عمق هم نداشت، دمپايي هامون رو در آورديم و پاچه هامون رو بالا زديم و زفتيم تو آب. هيچ كس نبود، ولي از دور دو تا مرد ديده مي شدند كه داشتن مي امدند به طرف ما. ذبيح از آب در اومد و گفت: بيايد بريم، اونا مارو دزدي مي كنن. آخه اون وقتا بچه دزدي زياد شده بود و توي گوشمون زياد مي خوندند كه بچه ها رو از كوچه ها مي دزدند، شايد به خاطر اين بود كه ما رو بترسونن تا كوچه نريم. من و بشير گفتيم نترس بيا.

آب زير آفتاب ولرم شده بود و دلم مي خواست زير آب بخوابم. ماهي هاي كوچولو هم دور و بر پاهامون حركت مي كردند، ولي نمي شد بگيريشون.

ذبيح ترسيد و رفت. بشير گفت : گُمِش كو بان كه بِرَه، زرد! (دبيح موهاي بور داشت) البته حق با بشير بود، چون اون دو نفر از كنارمون رد شدن و رفتند. البته تا وقتي از كنارمون رد نشده بودند من ترسيده بودم و مضطرب بودم.

هوا گرم بود و ما هم گرممون شده بود و موهامون هم زير آفتاب داغ شده بود. از آب بيرون اومديم تا بريم كه ديديم دمپايي هامون نيست. ذبيح اونا رو با خودش برده بود.  آخه چرا؟ عجب خريه. معلوم نبود چرا اونا رو با خودش برده بود. بشير گفت : گوزوك چرا دمپايي رَ برد. خلاصه زمين خيلي داغ بود و تا سر كوچه هم سايه اي نبود. پاي لوج مي دويديم و مي پريديم تا كمتر بسوزيم. دهنمون سرويس شد.

از اونجا كه رد شدم همين طور يواش يواش راه مي رفتم و سرم زير بود كه يه شاخه درخت كشيده شد به سرم، انگار با دستش هولم داده بود، برگشتم يه نگاه بش كردم و بعد هم رفتم، شايد از من خوشش نمي يومده ، شايد از اون درختايي بوده كه قبلاا روش يادگاري هاي بي خود نوشتم ، شايد هم اشتباهي دستش به من خورده بوده.

 چند قدم جلوتر كه رفتم زمين خاليي رو ديدم كه دورش ديوار كشيده بودند و بعضي جاهاي ديوارهم خراب شده بود. شناختم كدوم زمينه، آخه وقتي كوچيك بودم با بچه هاي فاميل رفتيم توش و يه شاش دسته جمعي كرديم، هنوز يادمه چطور بود. خيلي وقته كه وايساده نشاشيدم. چه حالي داد، وقتي تموم شد از هم پرسيديم چه رنگي بود. يكي گفت زرد، يكي مي گفت سفيد، يادمه يكيمون گفت مال من آبي بود، ما هم باور كرديم. شايد هم من گفته بودم شايد هم نه.

هنوز اون زمين رو نساخته بودند ولي خونه هاي اطراف رو ساخته بودند، شايد به خاطر اين بود كه ما اونجا رو به گند كشيده بوديم، احتمالا به خاطر اون آبيه بوده.

از اونجا رد شدم و رفتم. كمي جلوتر رسيدم به يه سر در، همون مدرسه اي بود كه بابام گفته بود كتاب خونه خوبي داره و براي درس خوندن خوبه. گفته بود از در ورودي كه مي خواستي بري تو، سرت رو بنداز زير و برو تو، به روتم نيار كه عضو نيستي، من هم خودمو درست كردم و قدم هامو محكم كردم و كيفم رو گرفتم دستم و خيلي با شخصيت رفتم تو.

 كتابخونه خوبيه! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:33  توسط مفلس السلطنه (معاون)  | 

-First Post-

سارا دختر کوچکی بود و همراه پدر بزرگش در دهکده سان زندگی می کرد. او و پدر بزرگش تنها بودند حتی دور تر از اهالی دهکده. زندگی ساده و یک نواختی داشتند. پدر بزرگ صبح ها  گله را به کوه ها می برد و شبانگاه باز میگشت . سارا هم تک و تنها روز ها را سپری می کرد. کم کم از اهالی دهکده فاصله می گرفت و حتی از آنها می ترسید شبی زمستانی که هوا سرد بود و زمین یخ بسته بود پدر بزرگ درون کلبه گرم روی تخت خوابیده بود ناگاه احساس درد کرد و سارای کوچک را که در رؤیا بود صدا زد. سارا از خواب پرید و پیش پدر بزرگ آمد. وقتی حال پدر بزرگ را وخیم دید خواست او را پیش پزشک ببرد ولی پدر بزرگ با صدایی لرزان گفت دخترم پزشک را بیاور . شال و کلاه کرد و پالتوی کوچکش را برداشت و راهی دهکده شد تا پزشک بیاورد. فقط در فکر پدر بزرگ بود و پزشک. توجهی به تاریکی و سرما نداشت. در جاده ای گلی در وسط مزرعه آرام آرام قدم بر می داشت و پیش می رفت. کمی که از کلبه دور شد نگاهی به انتهای جاده بلند انداخت. مرد ی بلند قد را دید که کنار جاده ایستاده بود و گویی کلاه و تفنگ داشت. سار ا بسیار ترسیده بود و خواست برگردد. باز یاد پدر بزرگ افتاد. می خواست راهش را ادامه بدهد ولی می ترسید. تصمیم گرفت از بی راهه برود . وارد مزرتعه شد و راهش را کج کرد تا به دهکده برسد. پاهایش گاهی تا زانو در گل و لای فرو می رفت. می ترسید و می گریست ولی همچنان می دوید. از مزرعه که گذشت به رودی برخورد. آب یخ بسته بود سارا آرام آرام از روی یخ ها می گذشت یک قدم مانده بود تا به آن طرف رود برسد که یخ شکست و پای سارا در آب فرو رفت. جیغی کشید که جغد های باغ پریدند با چنگ به بوته ها خود را بیرون کشید ولی کفشش جا ماند. با هزار ترس و لرز از باغ گذشت تا چراغ کلبه پزشک را دید لبخندی توأم با ترس زد. تا کلبه دوید و در کلبه را محکم زد ولی کسی در را باز نکرد. محکم تر زد و پیرزن کهنسالی در زا باز کرد تا سارا را دید متحیر شد. او را به کلبه برد. سارا گفت: پزشک کجاست؟ پدر بزرگم بد حال است. پیرزن دست رو ی شانه سارا گذاشت و گفت پزشک فردا می آید. سارا همان طور که چشم به لبهای پیرزن دوخته بود افتاد و دیگر چیزی نفهمید.

صبح شده بود. سارا از خواب پرید. پیر زن او را در آغوش گرفت و گفت: دخترم پزشک صبح پیش پدر بزرگ رفت ولی خیلی دیر... سارا فقط می گریست و پیرزن او را می فشرد. سارا را سوار بر کالسکه کردند و به سمت کلبه پدربزرگ حرکت کردند سارا که هیچ امیدی برای زنده بودن نداشت به اطراف جاده خیره مانده بود . وقتی به جاده وسط مزرعه رسیدند سارا دوباره آن مرد را در انتهای جاده دید. هماه طور ایستاده بود اما این بار نترسید. کالسکه آرام پیش می رفت و به مرد نزدیک می شد. نا گاه سارا شک زده شد! مترسک بود!  

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 13:9  توسط سامان گلریز  | 

یه دوست خوب !

 

امروز مي خوام يكي از دوستامو بهتون معرفي كنم:

اسمش ....

......................

...!!

 

 

Edited:

لعنت به رفیق (؟) دیوث !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 19:18  توسط جناب آقــای مدیــر!  | 

لعنتی ها!

 

چه كوچه دراز و تاريكي آخرش معلوم نيست. كسي هم صدام رو نمي ‌شنوه. بايد سريع ‌تر بدوم داره ميرسه... ميترسم پشتم رو نگاه كنم. فقط بايد سرعتم رو افزايش بدم. به هر طرف نگاه ميكنم اين لعنتي هستش نميشه از دستش فرار كرد. هي فرياد ميزنه تو ميميري! تو ميميري!....چرا اين پاهاي لعنتي انقدر سست شده...

صداي موبايلم. از كجا مياد؟ خيلي نزديكه...

چشمام رو به سختي باز ميكنم... خدا لعنت كنه اين گراهام بل رو با اين اختراعش. گراهام بل كه موبايل رو اختراع نكرده! پس كي اختراع كرده اين پرواز اصوات بر امواج رو. حتماً كار اين برادران رايت لعنتيه. خودم رو به سختي ميرسونم به گوشت‌كوبم. ديگه صداش در نمياد. به خودم ميام و ميفهمم كه اين يك حركت نمادين به نام «تك زنگ» بوده كه يعني من بايد بزنگم. اين ايرانسل رو هم بايد به ليست لعنتيها اضافه كنم. ديد ديد دود ديد دود... [صداي دكمه هاي تلفن]

ـ: سلام. چيه لعنتي؟

ـ : هيچي.

ـ: مرض داري؟ يا...

ـ: نه ميخواستم يكم باهات حرف بزنم. فردا عروسيمه. ميخوام براي آخرين بار ببينمت.

ـ: كه چي بشه؟ كه بگي معتاد! كه بگي بدبخت! ولم كن بذار بميرم.

گوشي رو محكم ميذارم سرجاش. ديگه همه چي برام تموم شده...

ولي نه! بايد ببينمش. براي آخرين بار...

سيگارم رو بر ميدارم. كبريت برام از وزنه هم سنگين تره. موهام رو با دستام جمع و جور ميكنم. توي آينه نگاه ميكنم. يه نفر ديگه اونجاست، من كه اين شكلي نيستم. از خونه ميزنم بيرون. هوا سرده و غروب. خيابون شلوغه. خوبه خونشون نزديكه. از خيابون رد ميشم. صداي وحشتناك بوق از پشت سرم رد ميشه.

ـ: مگه كوري مفنگي!

ديگه واسم اهميت نداره. كوچشون مثل هميشه خلوته و تاريك. فقط لامپ در خونشون كوچه رو روشن كرده. ميرم جلو تا در بزنم. ميترسم و جلوي درشون ميشينم. شايد يكي در رو بازكنه. ديگه جوني واسم نمونده. بارون نم نم شروع ميشه.

ـ: بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم... شدم آن عاشق ديوانه كه بودم... بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم.

كسي در رو باز نميكنه. ولي من بايد براي آخرين بار ببينمش...

ـ: ولش كن! ببينم كه چي بشه. كه بشم آن عاشق ديوانه كه بودم...

...ديگه دير وقت شده الان دو ساعته اينجا نشستم. بارون شديدتر شده. اسمش رو تو ليست لعنتي ها مينوسم و خودم رو از ديوار ميگرم و بلند ميشم. ميرم واسه هميشه. پشت سرمم نگاه نميكنم.

بازم اين خيابون لعنتي... اول به سمت راست، نه چپ نگاه ميكنم. بعد ميرم تا وسط خيابون. حالا سمت راست... پهن ميشم وسط خيابون. درد شديدي توي كمرم احساس ميكنم. نميتونم حرف بزنم. راننده سراسيمه مياد بالاي سرم.

ـ : چرا اونورو نيگا ميكني ديوونه؟ بدبختم كردي!...

ديگه صدايي نميشنوم... همه جا يه لحظه تاريك ميشه. همه عمرم مثل يه فيلم ترسناك از جلوي چشمام رد ميشه...

چشمام رو باز ميكنم. هنوز وسط خيابونم. ديگه هيچ دردي احساس نمي كنم. ميخوام پرواز كنم. آروم بلند ميشم و زير بارون به راه خودم ادامه ميدم. به پشت سرم نگاه ميكنم مردم دور جنازه غرق خونم كه روي زمين افتاده حلقه زدن.

اسم همه رو از ليست لعنتي ها پاك ميكنم و به جاشون مينويسم:

«كودك درونم پاميزوس»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 20:58  توسط پامیزوس  | 

از ابیات گهربار مفلس السلطنه قاجار

 

 

دختري خوشگل اندر دانشگاه ماست

آن كسي را گويم كه چون فرشته هاست

دختري خوشگل و خيلي هاي كلاس

كه مثالش را نيابي حتي در لاس وگاس

من نمي دانم اين همه زيبايي از كجاست

آيا واقعا او فاميل فرشته هاست

پوستش همچو اكليل براق و جلاست

تخم چشمانش همچو ترياك پر بلاست

چو نظر كني از نزديك چشمانش را

گويي كه استنشاق كردي دود شيشه را

چشمانش درشت همچو دري درخشنده است

مي توان گفت كه لبخندش كمي كشنده است

آن دم كه به صحبت لب گشايد

چشم پسرهاي كلاس را به 4 ضرب نمايد

طره ي مويش را كه باد زند

آتشي بر دل استاد زند

خوشم مي آيد از او، چون هيچگاه

آرايش نمي كند راه به راه

آنقدر زيباست اين دختر

آنقدر خوشگل و خوش نماست اين دختر

كه هيچ نيازي به آب و رنگ ندارد

نيازي به رژ و مواد 7 رنگ ندارد

بگذار بگويم از خط ابرويش

كه يواشكي بر مي دارد تا نرود آبرويش

با فرياد سرت را خواهي كوفت به ديوار

گر ببيني مژه هاي بلند همچون مار

كه نيش مي زنند بر رهگذران

ابروانش تير مي اندازند بر پسران

چهره ي زيباي همچو ماهش را نگو

نتواني سلام كني وقتي كه مي شوي رو به رو

مطمئنم چو ببيني سرمست شوي

همچو نئشگان سيگاري در دست شوي

چو ببيني براي همه تعريف كني

زور مي زني تا بتواني توصيف كني

راستي نگفتم از قد و برش

همچو ليوان شراب آن كمرش

گر از پشت بنگري چشمت قيچ شود

يه قل دو قل مي كند تا  هيبنو تيزم شود

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 9:15  توسط مفلس السلطنه (معاون)  | 

×××

خیابونا شلوغه

مث همیشه دارم غرق میشم تو شلوغی اطرافم

تو نگاه بقیه . تو حرفاشون . صداها ......

 

ولی یهو

یه چیزی هس

یه حسی که ...

این حس لعنتی مث هیچی نیس

ولی انگار تویی انگار هزار تا ( تو ) دورمو گرفتن که نذارن ..

نذارن بیشتر از این فرو برم بیشتر از این نیست بشم

 

تو هستی که نذاری

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 19:55  توسط حنا دختری در مزرعه  | 

بادمجان بم

هیچ فقط برای حرف اول خواستم بگم :

بادمجان بم آفت ندارد

حتی اگر به دوبی برود !

 

پاورقی:

جناب رمز ورود را عشق است !!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 18:56  توسط BufoN  | 

همچنان خوشحالم

امروز تولدم بود و من خوشحالم . امروز مثل همیشه از خواب بیدار شدم . امروز آسمان آبی بود. امروز خورشید از غرب طلوع نکرد. امروز حتی زمین هم برای شادی من یک دور ببیشتر نچرخید. امروز حتی کسی که همیشه روز تولدم با صدای زنگش بیدار میشدم زنگ نزد. ولی من همچنان خوشحالم.نمیدانم چه خوشحالی دارد ۲۱ سال در این دار فانی بودن.

من خوشحالم و به راه خود ادامه میدهم با کوله باری پر از ۲۱ سال تجربه و تهی از ۲۱ به توان ۲ سال بی تجربگی. با مقصدی معلوم و راهی تاریک و پر پیچ و خم. من همچنان ۲۱ سال از دنیا عقبم.

من همچنان خوشحالم و در این اندیشه ام که در «نسخه غیربهداشتی گروه هفت» چه بنویسم بی خبر از آنکه شمارش معکوس مرگم از ۲۱ سال پیش آغاز شده است و عزرائیل دارد به ساعتش نگاه میکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 21:29  توسط پامیزوس  |